اَللَّهُم عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج وَالعافِیَهَ وَالنَّصرَ وَ جعَلنا مِن خَیرِِ اَعوانِهِ وَ اَنصارِِه وَ المُستَشهَدینَ بَینَ یَدَیه. دو ماه بود که مشغول کار شده بود ، همه با حالت ترحم بهش نگاه میکردن ، پیرمرد 50 ساله که از بس کارگری کرده بود دستاش تاولی بود و می لرزید ، اما خدا باهاش بود و کاری کرد تو این سن تو اداره ما مشغول به کار بشه ، باعث تعجب همه بود که چطور منابع انسانی تاییدش کردن ، چند نفری هم که قبلا برادر و فامیلشون رد شده بودن به ما اعتراض کردن!! ، اما تقدیر اینو می خواست ... خدارو شکر تونستیم با رایزنی کارش رو درست کنیم ، خودش هم نمی دونست که من و دوستم (البته با کمک خدا ) ضامنش شدیم که مشغول به کار شد وگرنه ... اون روزی که اومده بود برای تعیین صلاحیت وقتی باهاش صحبت کردم تا چند روز دپرس شدم ... اصلا زندگی کردن یادم رفت ، وقتی هم همکارم برای تحقیق رفت و از نزدیک زندگیش رو دید دو روز استحقاقی گرفت و رفت خونه ... 5 تا بچه داشت ، 3 تا پسر 2 تا دختر ، پسر اولش 30 ساله و مجرد ، تو یه خیاطی کار می کرد ، پسر دومش هم تازه از سربازی اومده بود و بیکار بود پسر سومش هم که 16 سال سن داشت و فلج مغزی بود و هنوز هم تو این سن از پوشک استفاده می کرد ... دختر بزرگش 26 ساله بود و دختر دیگه اش هم 23 ساله ... همه بچه هاش مجرد بودن و تو خونه مونده بودن... وقتی ازش پرسیدم " حاجی خونه ات کجاست ، چند متریه ، بابا یه عروسی بگیر واسه بچه هات ، پیر شدن ها ..." سرش رو انداخت پایین و سکوت کرد ... من اولش جا خوردم اما باز هم حرفم رو تکرار کردم ... تا گفتم حاجی... دیدم سرش رو آورد بالا و اشکهاش رو پاک کرد و گفت : خونه ام تو باقر شهر ( جنوب تهران) و 30 متریه ، با آشپزخونه و حمام سرجمع 30 متر میشه ... 20 متر هم طبقه پایین هست که 3 میلیون دادیمش رهن که بدهکاری هامو بدم وگرنه باید می رفتم زندان ! توالت خونه هم تو حیاطه ... الان هم موقع خواب تو اتاق پرده می کشیم و می خوابیم !! و ... وقتی اینا رو شنیدم مو به تنم سیخ شد و خشکم زد ، یه حسی بهم می گفت شاید برای اشتغال به کارش داره مظلوم نمایی می کنه! و برای همین برای تحقیقات بیشتر همکارم یه روز به صورت سرزده رفت خونه شون اما وقتی برگشت یه برگه مرخصی نوشت و رفت ... وقتی شب بهش تلفن زدم که چی شده گفت : وقتی رفتم خونه شون دیدم خانومش پسر مریضش رو کول گرفته و داره از پله ها میاد پایین که بره تو توالت پسر 16 ساله اش رو بشوره آخه خرابکاری کرده بود ... خیلی از خانمش تعریف می کرد ، میگفت فقط و فقط داشت خدا رو شکر می کرد و ذکر می گفت ، همکارم می گفت وقتی به خانومش گفتم چرا نمی بریدش بهزیستی ، رو به پسر معلولش کرد و گفت این پسر روزی خونه ماست اگه همین هم بدم به بهزیستی باید دوره بیافتیم تو خیابونها و گدایی کنیم ... دوستم می گفت وقتی رفتم تو خونه شون تازه فهمیدم این همکار ما به خاطر اینکه بیشتر آبروش پیش ما نره خیلی چیزها رو نگفت ... دختر بزرگش که حافظ قرآن بود دو بار تو مسابقات قرآن حرم شاه عبدالعظیم سفر کربلا و سوریه برنده شد اما چون پول نفر همراه رو نداشتن اون هم نتونست بره ... یا اینکه اونا یه تلویزیون سیاه و سقید توشیبا داشتن که اون هم خراب بود ... خرج پسر معلولش هم ماهی 80 هزارتومان بود چون دارو مصرف می کرد ... و و و اینا رو که شنیدم کپ کردم و آب دهنم خشک شد ... من از این خانواده ها خیلی دیده بودم و تو فامیل هم داشتیم اما این یه چیز دیگه ای بود ... به هر حال خدا کمک کرد و اون پیش ما به عنوان نیروی خدماتی مشغول به کار شد ... یادم میاد وقتی اولین حقوقش که 380 هزار تومان بود گرفت آورد پیش ما و به ما هدیه کرد تا کمک ما رو جبران کنه که ما بهش برگردوندیم ... اول از این کارش خنده ام گرفت اما وقتی فکر کردم دیدم معرفت این مرد کجا و ... اما دیروز که اومد سر کار دیدم یه طرف صورتش شل شده و چشمش بسته شده ، ازش خواستم بیاد بالا که ببینم چی شده ، وقتی اومد اول چیزی نگفت گفت رفته دکتر و اونم بهش گفته زود خوب میشه ، منم فکر کردم سکته خفیفه و رفع شده اما وقتی داشت می رفت دیدم حالت تعادل نداشت آوردمش پیش خودم و ازش خواستم که حقیقت رو بگه تا ببینم چی شده ... دیدم با صدای لرزان و گرفته گفت دو شب پیش برای دخترم خواستگار اومد ، این پسره برای چندمین باره که میاد اما من به دلیل اینکه تو خونه جا نداریم و حتی 500 هزار تومان پول ندارم که بخوام ساده ترین عروسی رو هم برگزار کنم جلوی دخترم خجالت کشیدم، دخترم از خیلی از خواسته های خودش گذشت اما من که نمیتونم برای داماد چیزی نگیرم برای همین رد شون کردیم رفتن ، دخترم اون شب خیلی ناراحت بود و فقط داشت گریه می کرد از شدت ناراحتی خودش رو لعنت می کرد که حتما یه کار خبطی کرده که خدا داره اینطوری جوابش رو میده برای همین مادرش و خواهرش بردنش پارک تا یه کم حالش عوض شه ... پیرمرد همچنان که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت من هم مراقب پسر معلولم بودم ، وقتی دیدم خانم و دخترام دیر کردن پسرم معلولم رو خواب کردم و سریع اومدم بیرون تا نون بگیرم اما یادم رفت تا در رو ببندم ... وقتی نون گرفتم و اومدم خونه دیدم در باز و صدای گریه میاد ، وقتی دوییدم تو خونه دیدم پسرم تو بغل مادرش رو پله هاست و مادرش داره گریه می کنه ازش پرسیدم چی شد گفت مثل اینکه خودش رو خراب کرد و وقتی دید کسی نیومده سراغش شروع کرد به غلطیدن و کل اتاق رو کثیف کرد بعد از اون هم داشت می اومد پایین که از پله ها افتاد ، خدا رحم کرد که من رسیدم وگرنه بچه ام می مرد ، من هم وقتی این صحنه رو دیدم دیگه چیزی نفهمیدم و چند بار با مشتم کوبیدم تو سرم که یه دفعه سرم گیج رفت و غش کردم ... بعدش هم تا صبح تو بیمارستان بودم تا دکترا ولم کردن ، خداروشکر پسرم چیزیش نشد، من هم خوب میشم ... وقتی حرف هاش رو شنیدم فرستادمش پایین و بهش گفتم خدا بزرگه ، اون هم رفت ... اصلا نمی دونستم دارم چیکار میکنم دیگه قاطی کرده بودم... چشمام رو روهم گذاشتم و دوباره حرفاش رو تو ذهنم مرور کردم ، بی اختیار یاد اون تصادفی که چند هفته پیش تو بزرگراه نیایش دیده بودم افتادم ، ساعت حدود 11 شب بود که یه پسری با ماشین بی ام و لوکسش زده بود به یه سمند و منحرف شدو ... سمند هم خرد خاک شیر شده بود ، آقا پسر 20 ساله ای که تازه از خدمت اومده بود با دوست دخترش اومده بودن تفریح و بعد از مصرف مشروب ( دوتا بطری ویسکی تو ماشین بود که درش باز بود ) مشغول حال و حول بودن که به علت سرعت زیاد و عدم تعادل راننده خورده بودن به جلویی و ... ، جالب اینجا بود که وقتی والدین پسره اومدن همون جا از دختره به مامور نیروی انتظامی شکایت کردن !!!! ... وقتی این اتفاقات رو تو ذهنم حلاجی کردم دلم برای هر دوتا شون سوخت چون یکی از سیری رفته بود بیمارستان و یکی از گرسنگی ... یکی از پول زیادی دست و پاش شکست و یکی از بی پولی سر و دلش ... یکی بالا شهری بود و یکی پاین شهری ...
- با مسئول مالی اداره صحبت کردیم تا یه وام 3 میلیونی به این همکارمون بدن اما از اونجایی که خدا همیشه به این آدمها لطفش رو نشون میده 6 میلیون وام براش جور شد ، خودش که میگفت 3 میلیون رو میده به مستاجر و خونه پایین رو میده به بچه هاش ، برای پسرش هم رفتن خواستگاری ... خداروشکر - پروفایل مدیر وبلاگ هم فعال شد . قابل توجه اونایی که تو خصوصی ها پدر ما رو در آوردن !!

پ ن :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
20:35 توسط ح . م| |

